یه قلب تاریک و سیاه یه زخم کهنه عمیق
یه مشت صداهای بلند از ته این دل غریب
یه آرزوی گم شده یه چشم ساده نجیب
یه عابر پیاد و یه جای تاریک و عجیب
لحظه تلخ خط زدن روی همه ترانه ها
یخ زدن یه حس پوچ ته یه بغض بی صدا
کشتن زنده بودن و سبک شدن روی هوا
یا که یه تجربه شدن به چشم خیس آدما
لحظه پرواز رسیده خالی شدن از زندگی
یه راه تازه دیدن و جاری شدن تو مردگی
حس لطیف یخ زدن بین صدای شیونا
چشمای خیس و یخ زده پر کشیدن سوی خدا
برای من تموم میشه لحظه تلخ بی کسی
غم بی تو زنده بودن تو لحظه دلواپسی
اگه میای به دیدنم شاخه گل با خود نیار
از اون چشای حیله گر برام یکم بارون ببار