یه قلب تاریک و سیاه یه زخم کهنه عمیق
یه مشت صداهای بلند از ته این دل غریب
یه آرزوی گم شده یه چشم ساده نجیب
یه عابر پیاد و یه جای تاریک و عجیب
لحظه تلخ خط زدن روی همه ترانه ها
یخ زدن یه حس پوچ ته یه بغض بی صدا
کشتن زنده بودن و سبک شدن روی هوا
یا که یه تجربه شدن به چشم خیس آدما
لحظه پرواز رسیده خالی شدن از زندگی
یه راه تازه دیدن و جاری شدن تو مردگی
حس لطیف یخ زدن بین صدای شیونا
چشمای خیس و یخ زده پر کشیدن سوی خدا
برای من تموم میشه لحظه تلخ بی کسی
غم بی تو زنده بودن تو لحظه دلواپسی
اگه میای به دیدنم شاخه گل با خود نیار
از اون چشای حیله گر برام یکم بارون ببار
وقتی می بینی به هر دری میزنی تا بعضی چیزا رو عوض کنی و نمیشه
وقتی که با یه مشکل می جنگی و تنها کاری که ازت بر میاد ساختن با اونه
وقتی یه فکر عذاب اور داشته باشی
وقتی که معادلات زندگیت با اون چیزی که انتظارش رو داری جور در نمیاد
برای عوض کردن وضع سکوت می کنی
از دل چاه تنهایی شب صدای گریه میشنوم.صدا می گوید چاه هم دیگر امین نیست
در کوچه باغ شب که سکوت . فریاد مرده هاست
بلند ترین نعره را بر می اورم که تنهایی سر چشمه همه چیز است
در این شب دیر گون به پرده سکوت میرسم
که هر چه از لطف سکوت بگویم کم است
تنها سکوت است که چاره درد من است
از خیال مرده شب به رخ ماه میرسم که چگونه تاریکی را می شکند
شاید شکستن من هم طلوع صبح زندگیم باشد......
سهم تو ، سهم من
سهم تو
شوق دلم
مستی من
از نفس باور عشق
در نوازشگری خاطره ات
سهم من
آمدن حس نیاز
این اسارتگر بستان وجود
در پی جستن تصویر نهان
از گهر هم نفسی
سهم تو
حس تلاطم
غزل موج غرور
سفر ابر ملالت زده
در زمزمه بارش چشم
سهم من
رخوت هم فاز شدن
با تپش آینه ات
شعله لحظه دلباختنت
از نگه قاتل من
سهم تو
بو سه بر این
مخمل گیسوی بلند
رخ ز مستی زده
تا پیچ و گذار کمرم
سهم من
لمس نگاهت
گذر پیچک عشق
دور این قامت من
در پی تسخیر دلم
سهم تو
شعر تب غرق شدن
آمدن فصل نیاز
مردن از سوختن و
زنده شدن در شب راز
اونی که یار تو بود،
اگه غمخوار تو بود،
قلبش رو پس نمی داد
دل به هر کس نمی داد،
دل می گفت مقدسه عشق اون برام بسه ،
از نگاش نفهمیدم که دروغ وهوسه،
غصه خوردن نداره ،
گریه کردن نداره،
به یه قلب بی وفا دل سپردن نداره،
آخر قصه چی شد،
قلب اون مال کی شد ؟؟؟؟؟؟؟؟؟
اون که از من پر گرفت چی می خواستیم وچی شد .
اونی که مال تو بود
اگه لایق تو بود
تورو تنها نمی ذاشت،
با خودت جا نمی ذاشت...
اونی که یار تو بود،
اگه غمخوار تو بود،
قلبش رو پس نمی داد دل به هر کس نمی داد.
آمد شبی دگر که دوباره رها شود
از فکر تو حس محبت و احساس
آرام ترین شبی است که با تو ام ولی سکوت
از من سکوت است و از تو یک سره سکوت
میدانمت که به چه خوابی و زچه خواب رفته ای
بادل چه راز ها که در این شب نگفته ای
باری تو با هزار ناز خفته ای
درشب چو زوزه ای بی قرار نشته ام
همرنگ شاد غنچه ای از تو شکفته ام
سرد است هوای خانه چه بی صدا
اما به گرمی صدای تو من گرم نشسته ام
رفتم که به دنبال خدا بگردم. گفتم تا کوله ام از خدا پرنشود بر نمی گردم .
نهالی رنجور و کوچک کنار راه ایستاده بود.مسافر خنده ای رو به درخت کرد و گفت:
چه تلخ است کنار جاده بودن و نرفتن. درخت زیر لب گفت: ولی تلخ تر آن است که
بروی و بی رهاورد برگردی. کاش می دانستی که آنچه در جستجوی آنی همین جاست.
مسافر رفت و گفت: یک درخت از راه چه می داند پاهایش در گل است . او هیچ گاه
لذت جستجو را نخواهد یافت. شنید که درخت گفت: اما من جستجو را از خود آغاز کرده ام
و سفرم را کسی نخواهد دید جز آنکه باید...........
مسافر رفت و کوله اش سنگین بود. هزار سال گذشت.........هزار سال پر پیچ و خم
هزار سال بالا و پست.
مسافر بازگشت....رنجور و ناامید.خدا را نیافته بود. به ابتدای جاده رسید. جاده ای که
روزی از آن آغاز کرده بود. درختی هزارساله و بالابلند و سبز کنار جاده بود.....
زیر سایه اش نشست تا لختی بیاساید. مسافر درخت را به یاد نیاورد اما درخت او را
می شناخت...
درخت گفت: سلام مسافر در کوله ات چه داری؟ مرا هم میهمان کن.
مسافر گفت: بالابلند تنومند شرمنده ام کوله ام خالی است و هیچ چیز ندارم.
درخت گفت: چه خوب! وقتی هیچ چیز نداری همه چیز داری اما آن روز که می رفتی
در کوله ات همه چیز داشتی . غرور بیشترینش بود که جاده آن را از تو گرفت. حالا در
کوله ات جا برای خدا هست .
و قدری از حقیقت را در کوله مسافر ریخت. دستهای مسافر از اشراق پرشد و چشمهایش
از حیرت درخشیدو گفت:هزار سال رفتم و پیدا نکردم و تو نرفته ای و این همه یافته ای!
درخت گفت: زیرا تو در جاده رفتی و من در خودم.پیمودن خود دشوار تر از پیمودن جاده هاست!!!