گستره نگاه من
فرا تر از پنجره نیست
پنجره گشوده شده به سوی
افقی از ابهام
آسمانی از ستاره های سوخته
ابرهایی از اشک من
و غروبی از جنس غم
چشمهایم را می بندم
و آن هنگام
دوردستها را میبینم
جسم من خسته است
بالهایم سالهاست که شکسته
اما روح من خاک نیست
باران است
به هر کجا که بخواهد سرک می کشد
خاطرات من همگی گم شده اند
قلب را به صلیبی از سنگ نگاشته ام
اشک را به قصر یخی آرزوهای محال هدیه کرده ام
و احساس را به طوفان فراموشی سپرده ام
و اکنون آزادم
از زندگی
از عذاب
از نگاه. روز. روال…
و رهایی را میبینم
تا فراسوی نگاه روح خسته ام
که پرواز می کند…
من که نخواستم ناراحتت کنم ... فقط دلم تنگ شده بود و از نبودت دلتنگیم بیشتر شده بود ..
گفتی که واسه دکترا درس میخوندی .. من یه جورایی دلم خواست ... خوش بحالت .. ایشالا موفق باشی ..
همون نیم نگاه تو واسه ما کافیه
الهی ...
سلام عزیزم

میدونم تو دل ناراحت کردن کسی رو نداری
منم دلم تنگ شده بود برات
ارزوم دیدن تو در بالاترین مقاطع تحصیلی هست رضا جان
الهی......
خواندمت . ممنونم .
سلام
مرسی که به دیدنم اومدین