تو مث نم نم بارون و من اون خشکی خاکم
که اگه یه روز نباشی، میدونی که من هلاکم
یه چراغ پر فروغی، واسه تاریکی شبهام
با تو ظلمت نمیمونه، عشق من بمون که تنهام
میشه با ناز نگاهت، غصه ها رو دربدر کرد
میشه از عشق تو خوندو همه دنیا رو خبر کرد
با تو احساس من انگار داره کم کم جون میگیره
داره کم کم واسه چشمات دل عاشقم میمیره
با تو احساس من انگار داره کم کم جون میگیره
داره کم کم زنده میشه عطر بارونو میگیره
با تو ظلمت نمیمونه، آره غربت نمیمونه
تو اگه باشی کنارم دیگه حسرت نمیمونه
ای همه دار و ندارم، ای تموم انتظارم
تو هجوم بی کسی ها حالا تنها تو رو دارم
معطر از بوی تنت
دو سوی عشق را می پایم
زیر بارانی که آشفته می کند
زلف را
در تدارک رقص.
اینجا منم
منم که پیراهنم را
هیچ سوگی سیاه نمی کند
وقتی که روزان تلخ را
با شانه های تو می گذرانم
تنها
زیر باران و
آشفته ی عشق که می شوم
می فهمم
در کوچه ی گنجشک و سنگ
مرغان عاشق
چه قلب ملتهبی دارند
دلتنگم برای چشمان زیبایت برای لبخند های دلنشینت وقتی این شعر را در دفتر خاطرات چند ساله مان نوشتی دنیایی از خاطرات را برایم باز گو کردی و من امروز هم دلتنگم برای تو
سال پیش می خواستم اولین و اخرین کسی باشم که تولدت رو با تو جشن میگیرم
به خاطر همین به تعداد شمع هایی که باید روی کیک تولدت می ایستاد از یه هفته قبل بهت تبریک گفتم تا اون روز یعنی یه روزی مثل امروز
ولی امسال حتی اگه می خواستم هم نمیتونستم یه کار فوق العاده انجام بدم تا تو بهترین لحظه ها رو کنار من داشته باشی
معذرت میخوام از این که دوست خوبی نبودم
روزهات پر از شادی باشن
تولدت مبارک
در ادامه: از همه دوستای خوبی که به دیدنم میان خواهش میکنم با من هم صدا شین و تولد این پسر دوست داشتنی رو تبریک بگین بهش تا من هم یه لیست فوقالعاده از تبریک بهش هدیه بدم
باز در چهره خاموش خیال
خنده زد چشم گناه آموزت
باز من ماندم و در غربت دل
حسرت بوسه هستی سوزت
باز من ماندم و یک مشت هوس
باز من ماندم و یک مشت امید
یاد آن پرتو سوزنده عشق
که ز چشمت به دل من تابید
باز در خلوت من دست خیال
صورت شاد ترا نقش نمود
بر لبانت هوس مستی ریخت
در نگاهت عطش طوفان بود
یاد آن شب که ترا دیدم و گفت
دل من با دلت افسانه عشق
چشم من دید در آن چشم سیاه
نگهی تشنه و دیوانه عشق
یاد آن بوسه که هنگام وداع
بر لبم شعله حسرت افروخت
یاد آن خنده بیرنگ و خموش
که سراپای وجودم را سوخت
رفتی و در دل من ماند به جای
عشقی آلوده به نومیدی و درد
نگهی گمشده در پرده اشک
حسرتی یخ زده در خنده سرد
آه اگر باز بسویم آیی
دیگر از کف ندهم آسانت
ترسم این شعله سوزنده عشق
آخر آتش فکند بر جانت
فروغ فرخزاد
شاید یه روزی این شعر رو که امشب نوشتم توی دفتر اشعارم کامل کنم ولی حالا اول راه ایستادم
دیدار اونی که به جای همه عشقی که بهش دادی یه قلب زخمی برات یادگار بذاره و تو نگاهش کنی و باز مثل روزه اول دلت بلرزه و حس کنی هنوزم دوستش داری ...